نامه شصت و هفتم
سلام عزیز دل مامان
یه عالمه حرف دارم باهات ......... ولی میدونم تا شروع کنم به نوشتن همشون تموم میشه
پنجشنبه حدود چهار روز از موعد پری میگذشت و من همچنان هیچ تستی نکرده بودم .... خاله نفیسه زنگ زد و ازم پرسید که چی شد منم گفتم که تست نکردم ....... اما خب وسوسه شدم برای تست
ظهر از داروخونه بی بی چک خریدم ..........
مثل همیشه ........... سفید با یه خط قرمز
خودم میدونستم که قراره اینطور بشه ........... اما بازم به هم ریختم
خوابیدم...... نماز نخونده
وقتی بیدار شدم ساعت 7 بود ............ من بودم یه عالمه خواب و یه نماز نخونده و قیافه بغ کرده بابات
نمیدونم کلافه از چی بود .......... از خواب زیاد من یا نیومدن تو
قرار شد بریم خونه بابایی حسین ...... هرچند که من اصلا تمایلی نداشتم اخه هیچکدوم از عمه ها نمیومدن ........... خدا رو شکر که کار بابات خیلی طول کشید و نرفتیم
اما شب خیلی بدی بود .......
خیلی کلافه بودم .......... به خاطر بابات به رو نمیاوردم
شب که تو بغلش خوابیده بودم دستم رو کشیدم به شکمم....... گریه ام گرفت
ایکاش بابات نبود و زار میزدم
حسرتت داره منو میکشه
ایکاش بابات اینقدر خوب نبود ............ ای کاش بابایی حسین پیشنهاد میداد که بابات بره زن بگیره
اونوقت میتونستم با ارامش گریه کنم .............. با آرامش غصه بخورم و دل همه برام بسوزه
اما به خاطر بابا ................. بغضم رو خفه میکنم و سعی میکنم روزهای شادی رو براش درست کنم
هر جند که همه چیز عاریه است


نامه شصت و هفتم
