زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه شصت و هفتم

1392/2/28 13:26
نویسنده : الی
173 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عزیز دل مامان

یه عالمه حرف دارم باهات ......... ولی میدونم تا شروع کنم به نوشتن همشون تموم میشه

پنجشنبه حدود چهار روز از موعد پری میگذشت و من همچنان هیچ تستی نکرده بودم .... خاله نفیسه زنگ زد و ازم پرسید که چی شد منم گفتم که تست نکردم ....... اما خب وسوسه شدم برای تست

ظهر از داروخونه بی بی چک خریدم .......... 

مثل همیشه ........... سفید با یه خط قرمز

خودم میدونستم که قراره اینطور بشه ........... اما بازم به هم ریختم

خوابیدم...... نماز نخونده

وقتی بیدار شدم ساعت 7 بود ............ من بودم یه عالمه خواب و یه نماز نخونده و قیافه بغ کرده بابات

نمیدونم کلافه از چی بود .......... از خواب زیاد من یا نیومدن تو

قرار شد بریم خونه بابایی حسین ...... هرچند که من اصلا تمایلی نداشتم اخه هیچکدوم از عمه ها نمیومدن ........... خدا رو شکر که کار بابات خیلی طول کشید و نرفتیم

اما شب خیلی بدی بود .......

خیلی کلافه بودم .......... به خاطر بابات به رو نمیاوردم

شب که تو بغلش خوابیده بودم دستم رو کشیدم به شکمم....... گریه ام گرفت

ایکاش بابات نبود و زار میزدم 

حسرتت داره منو میکشه

ایکاش بابات اینقدر خوب نبود ............  ای کاش بابایی حسین پیشنهاد میداد که بابات بره زن بگیره

اونوقت میتونستم با ارامش گریه کنم .............. با آ‌رامش غصه بخورم و دل همه برام بسوزه

اما به خاطر بابا  ................. بغضم رو خفه میکنم و سعی میکنم روزهای شادی رو براش درست کنم

هر جند که همه چیز عاریه است

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (8)

مامانٍ توت فرنگی
28 اردیبهشت 92 15:15
عزیزم چرا اینقدر خودتو اذیت می کنی
شما که عمر نیلوفری زندگیتون اونقدر زیاد نشده
زن گرفتن و این افکار پوچ و بیخود را رها کن
خدا را شکر کن شوهر ماهی داری
من 6 سال از ازدواجم م یگذشت که خدا در کمال ناباوری علی را گذاشت تو دامنم
توکل کن امیدوار باش

یه روزایی ادم بهونه گیر میشه
خدا علی کوچولو رو حفظ کنه
ریحان
29 اردیبهشت 92 13:18
اینهمه ناامیدی اخه چرا؟؟؟ ماخدایی داریم داشتنش جبران همه ی نداشته های ماهست..... به زودی طعم مادرشدن ومیچشی به این روزهات میخندی....
یاسمن
30 اردیبهشت 92 19:20
سلام دوست خوبم هر روز میامو وبتو میخونم از وقتی که اومدی وبم اومد و خوندمت اما دسترسی به سیستم نداشتم که برات نظر بزارم با موبایلم فقط میتونم بخونم الان اومدم خونه داداشم تا به دوستام سر بزنم دوست خوبم نا امید نباش دیگه نا امیدی بدترین صلاح شیطانه ها توکل به خدا کنو راهتو ادامه بده منم دعات میکنم همیشه و هر لحظه عزیزم.دلم روشنه که مامان میشی از این حرفا هم نزن باشههههههههههههههههه من اجازه بدی لینکت کنم

مرسی عزیزم
حضورتون قوت قلبه
مریم.خلوت مادرانه
30 اردیبهشت 92 20:19
سلام الی جونم عیب نداره خدا بزرگه ما هممون جز صب کردن کاره دیگه ای نمیتونیم بکنیم.برات دعا میکنم البته اگه لایق باشم عزیزم

عزیزمی
لایقی
باید برا هم دعا کنیم
زندگی شیرین من
1 خرداد 92 16:05
سلام الی جونم...
خیلی دلم واسه دوستانم تنگ شده...ولی دیگه نه میتونم بنویسم و نه حوصله وبگردی رو دارم...
خیلی خسته ام دیگه صبرم تمام شده...
فاطمه ای که به همه دلداری میداد الان به دلداری احتیاج داره...
نمیدونم تا کی میتونم تحمل کنم ولی میدونم کم کم دارم از پا درمیام...

بنویس تا سبک شی
غزاله
2 خرداد 92 18:53
عزیز دلم بالاخره ی روز خوب میاد.و ما هم به نی نی هامون میرسیم.غصه رو بی خیال
نانا و نینی جون
4 خرداد 92 8:26
سلام عزیز دلم قربونت برم به خدا بسپار اون بالایی میتونه کاری کنه الان پیش خودت میگی تو که میدونی چرا برای خودت نمیکنه نمیدونم ولی من امید دارم بهش چون دوستمون داره منتظرباش توی اوج تاریکی دستتو میگیره میدونی 12 مشخص میشه اومده یا نه
نیلوفر
12 خرداد 92 11:17
دیگه هیچ وقت از این حرفا نزن. قدر شوهر خوبتم بدون. هیچ وقت ناامید نشو عزیزم. هیشکی مثل ما نمیدونه چه خبره. نمیتونه درکمون کنه. ولی ما که همدیکه رو میفهمیم. بازهم جز توکل و امید چاره دیگه ای نداریم. نباید ناامید بشی. ما تو این راه باید کفش آهنی پا کنیم.